چقدر دوری فرشته ی لحظه های دلتنگی من!

تعرفه تبلیغات در سایت

 نگاه کن

چگونه شاخه های غرورم با عبور طوفانی تو شکسته می شود،

من هنوز دلگیرم،

چه دنیای سیاهی ست وقتی آدم هایش جای کلاغ را می گیرند،

دنیا هم ناچارست خود را لابه لای سیاهی شان استتار کند!

ولی تو نباید دلگیر باشی،

دلتنگی سهم نگاه مه آلود ماه است

نه قناری خوش آوازی چون تو …

هیچ کس تو را نشناخت

لااقل به اندازه ی من،

اگر می دانستند رد پای که را نشانه می روم

و هر شب خوابم را به بی خوابی می کشانم

نامه نه،

از تو کتاب می نوشتند

و عکس تو را بر در و دیوار خاطرشان قاب می کردند

ولی حیف آن ها آن قدر کوچک اند

که بزرگی تو را در نمی یابند!

تو کجا و دنیای پریشان کلاغ های سیاه کجا؟

همان بهتر که درگیر حادثه ای شوم بمانند

وقتی رویای بارانی نگاهت را نمی فهمند …

چون تو کجای دنیا پیدا می شود؟؟

از تو حتی نمی شود بت ساخت

و پرستش کرد

چه برسد به آدمی که روح دارد

و نفس می کشد.

چقدر دوری فرشته ی لحظه های  من!

در مقابل هیچ کس جز تو نمی توان آزار دید

و سکوت کرد،

مرد

و زندگی کرد…

از تو چه بنویسم وقتی قله های باورم تسخیر رویای نابت می شوند،

شاهزاده ی رویایی قصر افکار من

برگرد

این کوچه را بدون عبور طوفانی تو نمی خواهم،

کدامین کوچه های شهر را برای یافتن رد پایت بگردم

که زیر و رو کردن کوچه ها دیوانگی محض است

وقتی فرشته از خود رد پایی نمی گذارد…

حسین قربانی

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 7:24
برچسب‌ها :