
در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «حال این روز هایم.......» را مرور میکنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. حال این روزهایم عجیب است!مثل دندان شیری شده ام در دهان کودکی هفت ساله که قرار است امروز یا فردا بیافتد، همانقدر لق، همانقدر مطمن از افتادن..شبیه دکمه ای اویزان از یک پیراهن خوشرنگ که به نخی نازک چنگ انداخته و میترس...
ادامه مطلب
حال این روزهایم عجیب است! مثل دندان شیری شده ام در دهان کودکی هفت ساله که قرار است امروز یا فردا بیافتد، همانقدر لق، همانقدر مطمن از افتادن.. شبیه دکمه ای اویزان از یک پیراهن خوشرنگ که به نخی نازک چ...
ادامه مطلب
ما آدم های امکانات هستیم آدم های تکنولوژی حرف هایمان را با آهنگ و عکس و شعر و متن به هم میگوییم. پروفایل شده محلِ بساط کردنِ حال و احوالمان. نگاه میکنی میبینی زخمِ عمیقی در پروفایل اش نقش بسته. حالش را که میپرسی میگوید : خوبم ! نمیفهمی کدام راست است کدام دروغ. شاید هم آن عکس را گذاشته تا اویی که باید حالش را بپرسد ......
ادامه مطلب
نگاه کن چگونه شاخه های غرورم با عبور طوفانی تو شکسته می شود، من هنوز دلگیرم، چه دنیای سیاهی ست وقتی آدم هایش جای کلاغ را می گیرند، دنیا هم ناچارست خود را لابه لای سیاهی شان استتار کند! ولی تو نباید دلگیر باشی، دلتنگی سهم نگاه مه آلود ماه است نه قنا...
ادامه مطلب
اول دبیرستان تمام شد! از آن چهار کلاسِ اول دبیرستان یک سری به مدرسه های دیگر رفتند و ماندیم ما بیست و چند نفر ریاضی و تجربی! درس خوان و شلوغ، آبمان هم توی یک جوی نمیرفت. کم کم رفیق شدیم، خاطراتی رقم خورد که تا زنده ایم فراموش نمیکنیم، خلاصه به هر شکل تلخ و شیرینی بود دوم دبیرستان هم تمام شد تجربی ها باید میرفتند به یک مدرسه دیگر و اما ماندیم ما چهارده نفرِ ریاضی. چهارده نفر باهوش و استعداد نه صرفن...
ادامه مطلب
من دوتا از سوالای شب اول قبرم لو رفتـــــــــــــــ . . . . . 1)یه انتگــــــــــــــــــرال میدن میگن حلش کن 2)با یدونه مســـــــــــــاله فیزیک والــــــــــــــــــــا.هر مقطع که رفتم یه اثری ازشون هست فقط هنو نفهمیدم چه رابطه ای با کامپیوتر دارن؟!...
ادامه مطلب
چشمهایم را میبندم! همان پیرزنی شدم که تصورش را میکردیم… با یک پیراهن گلدار! همان که خیلی دوستش داشتی… با یک قرمزِ پررنگ روی لبخندم و یک استکان چای تازهدم کنار پنجره، چشمهایم را باز میکنم! مگر نه اینکه آینهها هم دروغ میگویند؟! آخر، این من نیستم… این چروک ها، این چشمهای خسته… این پیراهن گلدار که روی تنم زار میزند! با یک لیوان چای یخ کرده کنار پنجره؛ درانتظاریک «تو» که هیچ وقت هیچ وقت نیامدی… ...
ادامه مطلب